ღیه کوچولو و آقاییشღ

همه هستی من ز هستی توست..تا هستم و هستی دارمت دوست :*

هستم..و نفس میکشم

 

هر آموزگار برجسته ای که پا روی این کره ی خاکی گذاشته..

به تو گفته است که زندگی یعنی وفور نعمت

 

سلام..به همه دوستانم

خوبین؟ما ۲تا هم خوبیم.

همه چی خوبه و اتفاق به خصوصی نیوفتاده...جز اینکه دیروز یعنی جمعه رفتیم شاهاندشت~ بابا اینا از طرف تهران اومدن و ما از این طرف رفتیم..و ناهار و شام با دوستای بابا بودیم..

خوش گذشت و کلی من آب بازی کردم کنار آبشارش.. و منو علیرضا باهم عکس گرفتیم..انگده عکسامون خوشمل شده..

دارم ترم تابستونه بر میدارم تهران..موندم کدوم یونی بردارم..و بازهم فیزیک پیشمن رو انداخت با ۵/۹برای همین از رو کم کنیش بازم برداشتم که فکر نکنه من خنگم..خلاصه درگیر این جور کارا هستم...هنوز نمره این پروژهه اعلام نشده.دیگه خبری نیست..

 

از اینجا از سامی عزیز که باعث ناراحتیش شدم..معذرت میخوام

خدانگهدار

زندگی..! 

 




همسایه ها یاری کنین من میخوام راندو و ماکت درست کنم!

سلام..خوبین؟منم خوبم...اما کوفته ی کوفته..!
از ساعت 7 صبح یه سره بیدار بودم تا همین الان که ساعت 10 شبه...شرکت بودم و از بس این پله ها رو بالا و پایین رفتم...پام گرفته..!میگین چرا الان میگم خدمتون!

صبح از ساعت یه ربع به 8 تا یه ربع به 9 دفتر فنی سعادت آباد بودم...موردم تمام کارام رو با اتوکد کشیده بودم و باید میدادم برای چاپ روی مقوای A3 برای همین وقتی کارام تموم شد..کلی به خودمان بالیدیم که حاصل دست رنج خودمان است..
بعدش سعادت آباد یک راست رفتم شرکت بابا اینا..شهرک غرب...خوبه ترافیک نبود و زود رسیدیم..تا رسیدم رفتم سر راندو کردن کار..!!!!آقا مگه تموم میشد
قسمتی هابب که باید راندو میشد:
plan
Basment plan
Site plan
Sec A-A
Sec B-B
ele A
Ele B

خلاصه تا اینها تموم بشه..دیدم ساعت چنده؟!!!!!!6:15غروب.!!!ای وای..شرکت 8 تعطیله..
فوری رفتم گفتم:نیما جان...بی زحمت برای ماکت میسازی من دیگه توانش رو ندارم..گفت باشه...
منم برگشتم یکم کارام رو جمع جوری کردم..بابا ساعت 7 از شرکت رفت چون با مامان شام دعوت بودن..
من و آتوسا..شهاب و نیما....از همین جا ازشون کلی تشکر میکنم که خیلی خسته شدن اما من واقعا شرمنده ام.نمیتونسم مقوا ماکت رو ببرم..شهاب جان خودت که شاهدی..دیگه آخر یکی یکی از همکارا میرفتن که فقط ما 4نفر موندیم با خانوم بنی افکن..دیگه وقتی تموم شد من و نیما و شهاب افتادیم..عکسهای کاارم رو که می بینین...کارهای فتوشاپ 2صفحه ی اول از نیما جان و ماکت و ساخت و برش و این حرفا شهاب..

1-1

2-2

3-3

4-4

5-5

6-6

7-7

8-8 

9-9

10-10

 

 


که وقتی سینا تو شرکت بود..رفتم گقتم سینا نکنه اینا ناراحت بشن..روشون نشه به من بگن..تو رودرواسی با پدرم بمونن..گفت :نه بابا اینا عاشق این کاران...خیالت راحت..

تا ساعت 9 شرکت بودیم..دیگه پاهام طاقت ایستادن نداشت...بعد از کلی خوشحالی که کارم تکمیله تکمیل هستش..نشستیم توی آژانس و زنگ زدم به علیرضا..........................!

میدونین چی شنیدم..گفت فردا...داره از صبح میره گرگان و اگر برگرده ساعت حدود 8ته!!!!
من رو بگو میخواستم فردا 6 پاشم برم سمت آمل...
آخه فردا ساعت 3 بعد ازظهر تحویل پروژه ام هستش
برای همین باید صبح برم...پس با این حال صبح میرم کارام رو درست میکنم ساعت 10 از تهران راه میوفتم..!؟چطوره؟





دوستت دارم همسرم




مامان جونم روزت مبارک

 همسری جونم به من یه گردنبند کادو داد با یه ساعت Gucci..

عاشقتم

 

 

سلام..خوبین؟

خیلی دلم میخواست روز مادر در همون روزش نوشته شده بشه..اما از اونجایی که دیشب ساعت 11:30 رسیدم خونه..نشد..راستی من الان تهرانم..دیشب ساعت 5 از امل حرکت کردم.و ساعت 10 تهران بودیم...20 دقیقه آمل بارون اومد..جاده هراز کوه ریزش کرد...سیلابی بود بیا ببنین..نتونستم عکس بگیرم..حیف شد...ماشین کاملا ایستاده بود...خلاصه حرکت کردیم و من که 4روز سردرد داشتم..کم کم داشت از چشمام اشک مییومد..رستوران مهتاب پلور ایستادیم ومن چایی خوردم..واای کمی سرم آروم شد.اومدیم تهران...اول تهران تصادف بود...صدای بوق..بوی گاز خوردن این کامیون ها...دیگه حسابی حالم بد شد..رفتیم تجریش آتو رفت از هیوا دوتا ساندویچ گرفت و رفتیم سمت خونه..آخ چقدر کوچمون رو دوست دارم...خنک...

اومدیم خونه من وسایلی رو که برای روز مادر خریده بودم گذاشتمش پشت اوپن..که مامان نماز خوند بیارم بهش بدم..یهو دیدیم مامان داره میره سمت آشپزخونه...ااااا...کجا مامان..میخوام یه لیون اب بخورم..نه.....خلاصه مامان رفت نماز خوند..اومد نشست پای تلویزیون من کادو هاش رو بهش دادم..کلی تشکر کرد و وقتی سکه رو دید..گفت چرا انقدر زحمت کشیدین و بعد زنگ زد برای همسری و کلی تشکر کرد..(از همسری به خاطر تمام این مهربونیاش ممنونم و مرسی که خودش برای خرید روز مادر پیش قدم شد)و به مامان گفت این کارا در مقابل هدیه یی که شما به من دادین ناچیزه)من میگه ها(..من فقط دلم میخواد کمی از زحماتتون رو جبران کنم..واااااااااااااای مامانم کلی گریه اش گرفت از این حرف علیرضا و کلی گفت مرسی پسرم..(راستی من نتونستم جلوی علیرضا بگیرم برای اینکه ربع سکه مامان رو به نیم سکه تبدیل نکنه..میگفت تو نمیدونی...پس هیچی نگو)

کادوهای من


حالا کادو من به مادر علیرضا..مامان داشت بادمجون میشست و من رفتم گفتم مامان روزتون مبارک..مامان گفت نمیگیرم و این کارا چیه..من که گفتم چیزی نخرین..گفتم به خدا نگیرین من دیگه اینجا نمیمونم..مامان گفت..میخوای کجا بری..خونت اینجاست..گفتم بله..درسته..اما میرم خونه حاجی..دیگه بعد از کلی ماچ و روبوسی ازم گرفت..


بهاره خانوم:یه کیف مجلسی به مامان داد(عروس اول)
محبوبه جون:100تومن به مامان داد(دخترش)
آنیتا جون:ربع سکه(عروس کوچولو)



خوب مامان جونننم روز مبارک...فکر میکنمم همون نوشته که توی کارت روز مادر برای مامانم نوشتم بنویسم قشنگ تره..


مهربان ترین مادر من
عاشقانه دوستت دارم و می پرستمت
از تو سپاس به خاطر تربیتی که مرا کردی برای زحماتی که برایم کشیدی
و اکنون من به خود می بالم که تو مادر منی و من همان کودک وابسته توام
فرشته آسمانی من که خداوند تورا برای مادری من برگزید و اورا سپاس میگوییم از انتخابش.
برایم همیشه دعا کن زیرا دعایت گیراست
روزت مبارک ..روزی که خداوند برای تو نام مادرانه برگیزد تا ما کودکانه آن روز را جشن بگیریم
دوستت دارم و عاشقانه خواهان بودنت هستیم

(خودم گفتمااا)

راستی..خییلی از دوستان..برام آرزو کردن که من روزی مامان بشم..بسی آب شدم از خلاجت
راستی چون از قالب قبلی اکثرا راضی نبودین من اومدم به همین قالب آنی..خوبه؟

راستی من دلم جوجو میخواد...برم امروز تجریش بخرم 

راستی دختر عمه ی علیرضا..دختر به دنیا اومد به اسم برشاد Borshad





Links

۹ماه و ۹ روز(بابایی عزیز)
من و حرف های جوجه شده
بهار بازیچه روزگار(بهار عزیز)
یادمان لحظه ها(شیما عزیز )
در برابر ه ی چ(امین عزیز)
عشق و علاقه
ماهی خانوم(ماهی جون)
آیا با تو خوشبخت می شوم؟(آیا؟)
دل نوشته های فهیمه(فهیمه عزیز)
محسن و سحر بانو(دو عاشق)
روزهای زندگی همدل(همدل عزیز)
داستان من و مژده
همیشه به یادتم(ففر و پپر جون)
عشق آسمونی(خانومی گل)
خانه ی دوستی(مهسا جون)
من و زندگی(شیرین عزیز)
معمار شدن کیانا جون
الی جون وآقا حامدن
سیب کوچولو و هویج کوچولو
مجید عزیز
دردسر های یک سارا!(سارا جون)
مربم بانو عزیز
مطالب معماری
قالب های بلاگ اسکای
ساناز و توت فرنگیش
دفتر چه خاطرات من(آتوسا)
گلشیفته فراهانی(قشنگه)
من و آرش
من و تو
در انتظار فردا
همه وجودم(دوست جونه من :*)
** درد دل عاشـق و معـشوق**
دل نوشته های یک تنها(تهناست:*)
بوسه های خرامان
خونه تو خونه من(مریم عزیزم:*)
آلبوم عکس های گلک(سام عزیزم)
چهار بهار و یک پائیز
من یک مادر هست
مهربانو جون:*
مدیران بلاگ اسکای(خسته نباشن)
یه دل خاکی با کلی پاکی
اسمایلی ها
راز گل سرخ
۳ناخاله(۳دوست مونث باحال:*)
صدای شکسته(کاظم عزیز)
خانه ی دل ( مجید و نگین )
خاطرات آرش و هلیا جون:*
نوشته های من(شادی جون)
بهونه کوچولوی قشنگم واسه زندگی(ارشیا جون:*)
وارش(سما وآقا فرهاد)
روزانه های آزاده(آزاده جون)
متن شب(دلشکسته بیتا جون)
آیدا جون و حسین عزیز
نرگس و امیر عزیز
قصه زندگی و حرفای ناگفتنی(سامی عزیز)
My Dream(
قالب های نایت اسکین


LinkDump

نرگس عزیز و امیر عزیز:*:*)
وبلاگ عاشقانه های نرگس و امیر دفتر چه خاطرات من
وبلاگ خواهرمه..حتما سر بزنین..تازه کاره چند خط خاطره(الی جون و حامد)
انقدر کسی شبیه هم هم ماهه من و حامدشم هم ماهه علیرضاست ایول گلشیفته فراهانی
من که خیلی خوشم میاد ازش. ۹ماه و ۹ روز
من و آرش
من و تو
در انتظار فردا
همه وجودم


Categories

و اما عشق..
خلقت زن..


کاربران آنلاین:
مهمون های من : 14087
Powered By
BLOGSKY.COM